هروقت تصمیم میگیرم گذشته هاى فلاکت بارم رو فراموش کنم
و یه زندگى شاد رو شروع کنم،
با مخ میخورم زمین
گاهى وقتا یهویى یه فکرى میاد سراغم که مثلا برم ازدواج کنم
تا شاید یه تغییرى تو زندگیم ایجاد بشه
ولى سیزده ثانیه بعد خندم میگیره
ادامه مطلب ...دیوانه ام از دست خودم سیر شدم
با هرکسِ هم نام تو درگیر شدم
اى تف به جهان تا ابد غم بودن
اى مرگ بر این ساعت بى هم بودن
یادش همه جا هست و خودش نوش شما
اى ننگ بر او مرگ بر آغوش شما
ادامه مطلب ...در خانه من پنجره ها می میرند
بر زیر و بمِ باغ، قلم می گیرند
این پنجره تصویر خیالی دارد
در خانه ی من مرگ توالی دارد
در خانه من سقف فروریختنی است
آغاز نکن، این الَک آویختنی است
بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام
آتش به دهان خانه انداخته ام
مى پذیرم جهان کوچک را
مى پذیرم اتاق تنگم را
رو به ذهنم نشانه مى گیرم
آخرین عطسه ى تفنگم را
به خدا حالم خوب نیست
بغض داره گلومو پاره میکنه ولی گریه نمیکنم
دارم باور می کنم که می میرم
مرگو دارم با همین چشاى قرمزم می بینم
ادامه مطلب ...من مرده بودم!
تا تو صدایم کردى
صدایى از سرزمین مهربانى ها…
در شبی که آسمان هم دیگر نمی بارید
…
من اما چگونه می توانستم برخیزم
با گام هایى که
سستىِ مرگ آورشان گواه تردید همیشگی ام بود
و دستانى که
لرزش معصومانه شان
نشان امپراتورى سیزده هزارساله ى بغض ها
بر سرزمین تنهایى ام…
.
.
.
ادامه مطلب ...
آماده کنید جوخه را، می میرم
در آینه یک مرد شکسته است هنوز
مرد است که از پا ننشسته است هنوز
خودکشی مرگ قشنگی که به آن دل بستم
دست کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم
گاه و بی گاه پر از پنجره های خطرم
به سرم می زند این مرتبه حتماً بپرم
ادامه مطلب ...
من خیلی احمقم. نه؟!
من که می دونم واسه دلخوشی من اون حرفو زد
خدایا!
می خوای نشونم بدی که آرزوم اشتباه بوده؟
یعنی یه بارم نخواستی من دلم خوش باشه؟؟؟
ادامه مطلب ...بعد از این همه مدت...
باهم قرار گذاشتیم
سه ساعت حرف زدیم!
هنوزم باورم نمیشه
هوا سرد بود
از همه چی گفتیم
ولی یه چیزایی هم نتونستیم به هم بگیم
خودمون نخواستیم بگیم
دیگه سر اون قضیه گیر ندادم بهش
اونم خوشحال بود
منو میخواست
البته عاشق نبود
...
ادامه مطلب ...هوا سرد است...
و لب های پسرک کبود شده
اجسادِ آرزوهای خاموش، سرود مرگ می خوانند
ذهنم بی اختیار خیره می شود به روزهایی که هرگز نبوده اند
ادامه مطلب ...پسرک آرزوی مرگ می کند اما نمی میرد
چرا که بی ال زندگیست؛ سرنوشت نیست
پسرک فریاد نمی زند، بی صدا می شکند
چرا که بی ال سکوت است؛ سکوتی ابدی
پسرک رنج می کشد مادامی که نفس می کشد
چرا که بی ال تاوان است؛ تاوانِ دانستنِ آنچه سر به مهر است
پسرک تنهاست، تنهای نفرین شده
چرا که بی ال حس است؛ حس لعنتی
پسرک غمگین است و بی اختیار می گرید
چرا که بی ال جبر است؛ جبر است؛ جبر
پسرک سربازی ناامید در برابر ارتش تاریکی هاست
چرا که بی ال نبرد است؛ نبردی به غایت نابرابر
پسرک سرگردان است و همیــــــــشه در تردید
چرا که بی ال سراسر حیرت است؛ تحیّری بالذّات
پسرک بازنده است، بازنده ای همیشگی
چرا که بی ال قمار است؛ قماری ناجوانمردانه
پسرک نابغه است؛ نابغه ای بینهایت زیبا
چرا که بی ال نبوغ است؛ نبوغی آسمانی
ادامه مطلب ...خدایا باورت می شود؟!
دیگر نه به آن آهنگ زیبای لعنتی گوش می دهم!
و نه التماس های "ــــــ" را پاسخ می دهم!
دیگر به یاد هیــــچ پسری اشک نمی ریزم!
و دلم برای هیـــچ بیچاره ای نمی سوزد!
خدایا!
از همه ی پسران دنیایت متنفرم!
لعنت ابدی ام را نثار ارواح ستمگر و پلیدشان کن
و انتقام لحظه لحظه های بی کسی ام را
از تک تکِ آن زباله های غیر قابل بازیافت بستان
.
.
.
ادامه مطلب ...یه روز از کنار مغازه اسباب بازی فروشی رد می شد
باباش بهش گفت پسرم کدوم اسباب بازی رو میخوای واست بخرم؟
پسرک که می دونست باباش سه ماهه کرایه خونه شونو نتونسته بده
خندید و گفت بابا من از این اسباب بازیا نمیخوام
من دیگه بزرگ شدم!!
.
.
.
خدایا!
نزار پسرا زود بزرگ بشن
می پرسی کدوم پسرا؟!
همونا پسرایی که وقتی بزرگ میشن
عاشق چیزایی میشن که نباید بشن
مثلا عاشق عطر پسری که از ١٠ سال پیش لای کتاب مونده
و هنوز هم بوش نرفته...
مثلا عاشق گرمای تن پسری که هرشب بغلش میکنه
ولی صبح که پا میشه می بینه هیشکی نیست...
یا مثلا عاشق نگاه مهربون پسری که یه لحظه از خیابون رد میشه
ولی تصویر اون نگاه هیچ وقت از جلوی چشاش محو نمی شه...
عاشق یه پسر…
خدایا به یاد آور!
من یک پسرم
پسری که دوست داشتن را در نگاه پسری دیگر برایش معنا کردی…
خدایا به یاد آور
لحظه هایی که اندیشیدن به چشم هایش را
برایم دردناک ترین شکنجۀ دنیا ساخته بودی...
خدایا به یاد آور
زجّۀ پلک های خسته ام را
که دیگر یارای برخاستن از مردابِ چشم هایم را نداشتند...
خدایا به یاد آور
روزهایی که «مرگ را می نگریستم
چونان سگی گرسنه و ناتوان
در حسرتِ بلعیدن استخوانِ پیشِ پایش»
و تو تنها تماشا می کردی...
خدایا به یاد آور
خانه ای را که هرگز با من سخن نگفت
خانه ای که خشت خشتِ دیوارهایش را
با دستان خیال خودم ساخته بودم...
و به یاد آور
رقص مرگِ گرگ های بی رحم را
گِردِ پسرکان نبردهای نابرابر تنهایی...
تمام آنچه که از خدایش مى خواست
یک دوست بود
تمام آنچه که به او دادند
یک دلِ شکسته
.
.
.
ادامه مطلب ...
کفش هایم خیس شده اند، اما چه اهمیتى دارد؟
من خوشحالم
همه جا سبز است و پرتوهاى درخشان خورشید مرا دربرگرفته اند
من و تنها دوستم"___" مثل همیشه در سکوت، کنار نهر آب راه مى رویم
نیازى به حرف زدن با هم نداریم
همه چیز در قلب هایمان است
سفرى که ما هر روز تکرار مى کنیم هرگز کهنه نمى شود
ما صاحب یک گروه موسیقى هستیم
گروهى ویژه که با سکوت، ملودى هایش را مى نوازد
گروهى با ارتباط فراذهنى که هرگز ناامیدمان نمى کند
چه هماهنگى شگفت انگیزى!
هرکدام مى دانیم که دیگرى در چه اندیشه اى است
و پیوسته یکدیگر را به ژرفاى ذهنمان مهمان مى کنیم
…
امروز یک روز زیباى پاییزى است
و برگها در اشتیاقِ رسیدن به آخرین استراحتگاهشان
به آرامى به زمین مى افتند
به یک درخت مى رسیم
درختِ ما
و طنابى که ما را به خانه مان رهنمون مى سازد
آرى! خانۀ ما
خانه اى که در یک روز داغ تابستان،
سالها پیش با دست هاى خودمان ساختیم
آه! انگار همین دیروز بود
…
ما خسته شده بودیم
گرماى طاقت فرسا آستانۀ تحملمان را هدف گرفته بود
تا اینکه پیشنهاد ساخت خانه اى بر روى درخت
آن هم از سوى پدرهایمان
تمام نگرانى هایمان را در هواى داغ محو کرد!
دست بکار شدیم
چوب ها را در زلالِ همیشگیِ نهر شستیم
تک تک آنها را به هم وصل کردیم
و با تمام روحمان پیوند زدیم
شب فرا رسیده بود و ما حالا یک خانۀ درختى داشتیم!
این بهترین خانۀ درختى نبود
اما براى ما کافى بود و به آن افتخار مى کردیم
چرا که حالا ما جایى داشتیم که به آن بگوییم "خانۀ ما"
خانه اى که خودمان ساختیم
…
ادامه مطلب ...اینجا و آنجا بر زمین با گونه ای عشق رویاروی می شویم
که در آن، عطش تصاحب یکدیگر
جای خود را به اشتیاقی نوین می دهد.
اشتیاقی والا و مشترک برای رسیدن به آرمانی فراتر از آن دو.
ولی چه کسی چنین عشقی را می شناسد؟
چه کسی آن را تجربه کرده است؟
شاید نام درست آن دوستی باشد.
"فردریش نیچه"
ادامه مطلب ...
بچه قوها هر روز به دریاچه مى رفتند تا با یکدیگر بازى کنند
اما مثل همیشه یکى از پسرها غایب بود!
او بهانه مى آورد و در گوشه اى، تنها به فکر فرو مى رفت…
خجالتى بود
با خودش فکر مى کرد که از بقیه زشت تر است!
شاید به همین دلیل همیشه تنها بود
خیلى دوست داشت با قوهاى دیگر همبازى شود
اما تنهایى، تنها دوست او بود
…
ادامه مطلب ...یادت میاد اون شب ازت یه خواهش کردم؟
اولش واست سخت بود
ولى بعد از اینکه بغضمو حس کردى، بغلم کردى و گفتى چشم!
میخوام بهت بگم اون لحظه بهترین لحظه زندگیم بود
لحظه اى که احساس کردم که دیگه مال خودم نیستم
یادته اون شب چقدر سرد بود ولی ما سردمون نبود؟!
یادته خواستی که یه یادگارى به هم بدیم تا همیشه روى قولمون بمونیم؟
یادته چى به هم دادیم؟
یادته روى اون یادگاریا چى نوشتیم؟
یادت میاد قرار شد تا آخر عمرمون از این یادگاریهاى شکننده مواظبت کنیم؟
ادامه مطلب ...
سالهاست که نخوابیده…
خسته از نبردى نابرابر،
مغز پسرک به سیزده هزار تکه ى نامساوى تقسیم شده
واژه هاى عاشقانه ى تمام شعرهاى دنیا
همچون خارهایی در اعماق جانش خلیدهاند
آیا خدایى هست که او را یارى کند؟
سلام به تو که تنها مخاطب نامه های عاشقانه ام هستی
نامه هایى که هرگز خوانده نشد…
سلام به تو که تنها بهانه ى اشک هاى معصومانه ام هستى
اشک هایى که هرگز دیده نشد…
سلام به تو که تنها دلیل التماس های دردمندانه ام هستی
التماس هایى که هرگز شنیده نشد…
و سلام به تو که تک واژه ى تعبیر رؤیایم هستى
رؤیایى که هرگز به واقعیت نخواهد پیوست…
O 'GOD!
I hate smoking
so we are the same;
I love raining at autumn
so we are the same;
Nobody appreciates my soul
so we are the same;
I like others but no one likes me
so we are the same;
there is no hope for me to have a real friend
so we are the same;
Days and nights come and go
and nothing changes to me
so we are the same;
I cry with all my heart when I see
a sad little boy sweeping tears
so we are the same;
HOW SO YOU ARE ALWAYS HAPPY BUT I NEVER SMILE?
سرما و غم را خیلى دوست داشت!
شاید دلیلش این بود که در یکى از شب هاى سرد و دلگیر پاییز به دنیا آمده بود.
پسرک هر روز به مدرسه مى رفت. درس مى خواند، بازیگوشى مى کرد، مى خندید، با همکلاسیهایش بازى مى کرد و از همه باهوش تر بود.
پسرک کم کم بزرگ مى شد، آرزوهایش بزرگتر و آینده اش روشن و روشن تر… تا اینکه
در یک روز گرم بهارى که از مدرسه به خانه مى آمد، مثل همیشه لباسهایش را عوض کرد تا ناهارش را بخورد که ناگهان سردش شد.
پاهایش آنقدر مى لرزیدند که حتى نمى توانست بایستد! این باورکردنى نبود. نگاهش از تعجب یخ زده بود!
ادامه مطلب ...دیشب به پرتره منقوش در نیمکره راست مغزم خیره شدم
و دوباره عاشقت شدم
چشمهایم واژه ها را تف کردند…
و حالا دیگر سرم درد نمى کند