ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
خدایا!
آن زمان که فرشتگان درگاهت، آفریدن انسان را برنتافتند
صدایی در آسمانها پیچید:
من میدانم آنچه را که شما نمی دانید.
اما خدایا!
ادامه مطلب ...خدایا!
زخم های دلِ پسرک امانش را بریده
لااقل به خوابش بیا
فقط یادت باشداگر آمدی،
دیگر بیدارش نکن...
سرد بود و تاریک...
دنیایی که خدا برایش ساخته بود.
پسرک اما
با خود اندیشید:
"من چرا باید اینگونه باشم؟ رنجور و ماتم زده در تمام فصل های سال!"
...
خواست کاری بکند. اما چگونه؟
چگونه برخیزد کسى که پاهایش سیزده هزار سال پیش از این یخ زده بود؟!
ادامه مطلب ...