ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
از زمانی که یادم میاد
غمگین بودم!
روز، شب، نصفه شب، بی دلیل، با دلیل
توی خودم بودم حتی اگه بین همه بودم
اولش خیلی سخت بود
عذاب می کشیدم، داغون می شدم، پوستم کنده می شد اما…
اما
کم کم عادت کردم
به غمگین بودن؛ به انزوا؛ به متفاوت بودن
و کم کم باورم شد که انسان از خاک، جن از آتش و من از غم آفریده شدم
اونقدر این حس توی وجودم رخنه کرد
و اونقدر تارهای انزوا و تنهایی به وجودم تنیده شد
که این حس درناک و عذاب آور، کم کم تبدیل شد به یک لذت خاص!
لذتی خاص و نه لزوماً لذتبخش(!)برای «من»
و حس و حالی گنگ، عجیب و غیرقابل درک برای «دیگران»
بی پروا، شروع کردم به فرو رفتن در این حس و حال
شروع کردم به لمس عمیق این «حس لعنتی»
حسی که تمام خوشی های دنیا در برابر لذتش،
بی اهمیت و مسخره جلوه می داد
میدونی چیه؟
وقتی یه همچین لذتی رو درک میکنی،
دیگه مفاهیمی مثل زندگی، مرگ، خانواده، دنیا
و اصلاً جهان هستی با این مقیاس و عظمت، به چشمت نمیاد
———————
حالا تصور کن یهویی و به هر دلیلی
از این حس لذتبخش جدا بشی…
می دونی چه حالی داره؟؟
حال همون فوتبالیستی که ۳ بار به عنوان کاپتان تیمش، قهرمان جام جهانی شده
و بعد از ۴۰ سال از آخرین قهرمانیش
در حالی که دستاش توی جیبشه، داره زیر بارون نم نم پاییزی قدم میزنه
و تو یهویی ازش می پرسی: بزرگترین آرزوت چیه؟!
اونم تو چشات نگاه میکنه و با لبهای دوخته شده،
یه لبخند به سردیِ خاکِ دورترین سیاره های این جهان لعنتی بهت میزنه و
به قدم زدنش ادامه میده…
بعضی آدم ها نمی تونن بد باشن
بعضیا یک لحظه هم آدم نمیشن!
ذات عوض نمیشه
پ.ن: اصل بد نیکو نگردد چونکه بنیادش بد است…
سلام پاییز