ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
بچه قوها هر روز به دریاچه مى رفتند تا با یکدیگر بازى کنند
اما مثل همیشه یکى از پسرها غایب بود!
او بهانه مى آورد و در گوشه اى، تنها به فکر فرو مى رفت…
خجالتى بود
با خودش فکر مى کرد که از بقیه زشت تر است!
شاید به همین دلیل همیشه تنها بود
خیلى دوست داشت با قوهاى دیگر همبازى شود
اما تنهایى، تنها دوست او بود
…
یکى از قوها به سختى زمین خورد و از بقیه عقب افتاد
پسرک بیچاره از درد به خودش مى پیچید
اما هیچ کس به او توجهى نمى کرد
قوى زشت که داشت تماشا مى کرد
ناخودآگاه به سمتش دوید و او را از زمین بلند کرد
و آنقدر نوازشش کرد و اشکهایش را پاک کرد
تا اینکه لبخند تشکر آمیزى در چهره ى قوى زخمى نقش بست
بى اختیار یکدیگر را در آغوش گرفتند
و در همین حال، قوى زشت جمله اى شنید:
"تو زیباترین قوى دنیا هستى و براى همیشه بهترین دوست من خواهى ماند"
قوى زشت دوان دوان به سمت دریاچه رفت و به آب زل زد!
چیزى را که مى دید باور نمى کرد
آرى! او حالا زیباترین قوى دریاچه بود
زیرا که زیباترین قلب دنیا در سینه ى او مى تپید.
آینه ها گاهى دروغ مى گویند…