پسرکان نبردهای نابرابر تنهایی

پسرکان نبردهای نابرابر تنهایی

پسرک بی ال عشق پسر به پسر رنگین کمان همجنس عشق پاک پسران بی ال
پسرکان نبردهای نابرابر تنهایی

پسرکان نبردهای نابرابر تنهایی

پسرک بی ال عشق پسر به پسر رنگین کمان همجنس عشق پاک پسران بی ال

اینجا غروبه نازنین

اینجا غروبه نازنین

دنیا دروغه نازنین


رنگین‌کمونِ آسمون

قناری های بی زبون


لحظه ی سخت رفتنه

از عاشقی دل کندنه

.

.

.

«منصور»

یکی از ۱۳ آهنگی که ۱۳۰۰۰ بار  گوش‌ دادم…

تنها لحظاتی که هیشکی بهم کاری نداره و میتونم خودم باشم و خودم، ساعت ۲ نیمه شب تا ۵ صبحه

کاش همیشه توی این سه ساعت زندگی‌ میکردم

صید عشق

عمر که بی‌عشق رفت، هیچ حسابش مگیر

آب حیاتست عشق، در دل و جانش پذیر

هر که شود صید عشق، کی شود او صید مرگ؟

چون سپرش مه بوَد، کی رسدش زخم تیر؟

جمله جانهای پاک، گشته اسیران خاک

عشق فروریخت زر، تا برهاند اسیر

اما… دوستت دارم

نهنگی‌ دید مرگش را ولی دل را به ساحل زد

من از پایان خود آگاهم اما دوستت دارم…

لب

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

بابا

وقتی به دنیا اومدم کنارم نبود.

دوس دارم وقت مرگم کنارم باشه


#بابا

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ربطی به اول پاییز نداره

لنگر بیندازید کشتی ها

 آرامشی ماقبلِ طوفانم


من ماجرای برف و بارانم

 شاید که پایی را بلغزانم


آبی مپندارید جانم را

جدی بگیرید آسمانم را


آتش به کول از کوره می آیم

باور کنید آتش‌فشانم را

ساعت پنج و نیم صبحه

چرا خوابم نمی‌بره؟؟؟؟



دست کسی نیست زمین گیری ام

عاشق این آدم زنجیری ام


شعله بکش بر شب تکراری ام

مرده‌ی این گونه خود آزاری ام

ساعت

ساعت دیواریِ اتاقِ تاریکِ من

چیزی از گذشته اش بخاطر نمی‌آورد

و آینده را چون پاروی بی رحمِ قایقرانیْ هراسان

به سمت خود می‌کِشد و می‌کُشد!

ساعتِ دیواریِ اتاقِ تاریکِ من

در لحظه زندگی می‌کند!

عجیبه!

گاهی پیش میاد که من اصلا در مورد یه موضوع یا کار یا یه پدیده تا حالا فکر هم نکرده بودم چه برسه به اینکه مثلا انجامش داده باشم یا بهش اعتقاد داشته باشم. ولی نزدیکترین آدمهای اطرافم بهم شک میکنن و تو چشمام نگاه میکنن و میگن تو تا حالا دوس دختر داشتی؟!

من یه لحظه جا میخورم و میگم سوالت جدی بود؟! میگه آره!! جالب اینجاست که با این تعجب و جا خوردنِ من، طرف مقابل مطمئن میشه که حدسش درست بوده و من حتماً دوس دختر داشتم!!!!


نمیفهمم

واقعاً نمیفهممتون…

قبلا هم از این داستانها برام اتفاق افتاده که یه برچسبی بهم بچسبونن که هیییییییچ رقمه نمیچسبه! اصلا به گروه خون من نمیخوره!  و بنابراین هزارتا ناسزا و بد و بیراه تو دلم به یارو میگفتم. 

اما الان

۱- فقط سکوت میکنم ولی از اون لحظه به بعد، تخم کینه‌ی اون آدم توی دلم کاشته میشه و کم‌کم رشد می‌کنه و تبدیل به درخت جاودان نفرت میشه.

۲- هرلحظه بیشتر یقین پیدا میکنم که هیشکی ارزش اینو نداره که حتی جواب سلامش‌ رو بدم یا حتی بهش فکر کنم. 

Love is Love

"Love is Love"


همین گزاره‌ی کوتاه، ساعتها بلکه روزها و سالها حرف پشتشه

میشه مدتها بدون پلک زدن(!) بهش فکر کرد و صدها سوال و جواب  با کلّی استدلال و استنتاج و استقرا و … از توش درآورد

کاری که من بارها کرده ام…

"?Is  really love is love


دوس داشتی نظر بده

بیداری دردناک

درد داریم که این موقع شب بیداریم

ورنه هر آدم سالم سرشب می‌خوابد





ل ع ن ت

نزدیک بود…

دیشب فکر مرگ اومد سراغم

یهویی و ناغافل

یه لحظه حس کردم مرگم خیلی نزدیکه

دلهره آور بود

مثلاً  چشماتو ببندن  و بگن راه برو

و تو فکر میکنی که قدم بعدی، زیرپات یهو خالی میشه

و به یه دره ۱۸۰۰ متری سقوط می‌کنی!

ترسناک بود

الحزن هو والدنا


غم تمام سهم من گردید

از تو اى زخم دیرینه، اى دنیا

با طنابى که دور حلقم بود

جان ستاندى و نمرده ام اما


من نمردم این حال خوبى نیست

در سرت نقشه ها فراوان است

من شنیدم از گفتگوى ده خنجر

یوسف اندر قعر چاه ارزان است


کینه از سقفِ چاه آویخته

بغضهایى ناشکیب و بحران زا

قلبهایى مریض و خشکیده

ربنا آتنا... ابر باران زا

در حسرتِ دریایی و می‌بینمت ای رود!

آن روز که چون موج

ز دریا بگریزی

.

.

.

برای تو

بارانی که روزها

بالای شهر ایستاده بود

عاقبت بارید

تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی...

 

 تکلیفِ رنگ موهات

در چشم هام روشن نبود

تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم

             و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم

 تکلیفِ شمع های روی میز

                                 روشن نبود

 

من و تو بارها

زمان را

 در  کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم

و حالا زمان داشت

                       از ما انتقام می گرفت

 

در زدی

باز کردم

سلام کردی

اما صدا نداشتی

به آغوشم کشیدی

اما

سایه ات را دیدم

                     که دست هایش توی جیبش بود

 

به اتاق آمدیم

شمع ها را روشن کردم

ولی

هیچ چیز روشن نشد

نور

تاریکی را

           پنهان کرده بود...

   

بعد

بر مبل نشستی

در مبل فرو رفتی

در مبل لرزیدی

در مبل عرق کردی

 

پنهانی،بر گوشه ی تقویم نوشتم:

                                      نهنگی که در ساحل تقلا می کند

                                      برای دیدن هیچ کس نیامده است


«گروس عبدالملکیان»

اندوه

سی سالگی دوچرخه پیتونِ گوشه انباری است

که بغضش را

هرقدر هم که بزرگ باشد

قورت می دهد!


و حسرت

زانوهای دوچرخه ای است که درد می کند!

"ل ع ن ت"

همه‌ات عشق خوانند و من…

شما می‌گید عشق

من بهش میگم حس لعنتی

اگرچه حس لعنتی واقعا هم با عشق‌(همونی‌که همه به نوعی تجربه‌ش کردن) فرق داره اما میخوام یه چیز دیگه بگم. 

آدما با نگاه عاشق میشن. غیر از اینه؟

حالا هستن کسایی که مثلا شیفته‌ی رفتار، شخصیت، دانش یا حتی هنر طرف میشن و یهو‌ می‌بینن راستی‌راستی عاشق شدن! اما عموماً «زیبایی» دلیل پیدایش عشق هستش.

این «حس لعنتی» اما یه کم فرق داره

این حس، با یک «رایحه»/«scent» به سراغت میاد.

یعنی چی؟

یعنی …

بیخیال


ل ع ن ت

دارمت یا ندارمت؟

دارمت یا ندارمت؟! سخت است

با دلی تکه‌پاره گریه کنم

یا بمان یا برو... نمی‌خواهم

بعد از این نیمه‌کاره گریه کنم


نگرانم برای بال و پرت

زخم‌های تنم فدای سرت

تو برو با خیال راحت تا

با تنی پاره‌پاره گریه کنم


"مرگ ما را جدا نخواهد کرد"

نکند مرده ای... زبانم لال

زنده شو من دلم نمی‌خواهد

روی این سنگواره گریه کنم


دوستم داری و نمی‌مانی

دوستت دارم و نمی‌خواهی

بروم یا بمانمت؟! نگذار

بین این استخاره گریه کنم


با کسی که نمانده خوشبختم

آن کسی را که رفته می‌خواهم

چند قرن از تو بگذرد خوب است؟!

آه چندین هزاره گریه کنم؟!


بغض نشکسته...آه بی‌باران

آسمان گرفته‌ی تهران

غربتِ در وطن... رهایم کن

غرق در استعاره گریه کنم


دارمت یا ندارمت؟! تلخ است

فکر کردن به این که فردا را

در خیابان میان مردم شهر

خانه را تا اداره گریه کنم


قبل رفتن فقط بگو که چرا

هرکسی را که زخممان بزند

بیشتر عاشقانه می‌خواهیم؟!

بغلم کن دوباره گریه کنم...

انتظار

مژگان به هم بزن، که بپاشی جهان من

کوبی زمینِ من به سر آسمان من…!


درمان نخواستم ز تو، من درد خواستم!

یک درد ماندگار: بلایت به جان من


می سوزم از تبی که دماسنج عشق را

از هُرمِ خود، گداخته زیر زبان من


تشخیص درد من، به«دلِ خود»حواله کن…

آه ای طبیبِ درد فروش جوان من!


«نبضِ مرا بگیر و ببر نام خویش را

تا خون بدل به باده شود در رگان من…!


گفتی غریبِ شهر منی؟! این چه غربت است؟

کاین شهر از تو می شنود داستان من…»

 

درسته که آخر صبر کردن بالاخره خوبه

اما قطعاً چیزی که از همین الان تا آخر خوب باشه، خیلی خیلی بهتره تا اینکه حالاحالاها انتظار بکشی و بکشی و بکشی … به امید آخرش! هرچند که مطمئن باشی بهش میرسی 


پرهیز اگر به حوری اش می ارزد

دیدار تو به صبوری اش می ارزد


کنعان شده دکمه دکمه ی پیرهنت

وقتش برسد به کوری اش می ارزد…


برای «تو»

بهونه ی همیشگی من!

خواب خوش

خواب دیدم تنها میاد خونه مون…

خیلی وقته بیدار شدم اما هنوزم حسش خوبه

کاش لااقل‌ خوابش رو ببینم هرشب

دیگه عادیه

از زمانی که یادم میاد

 غمگین بودم!

روز، شب، نصفه شب، بی دلیل، با دلیل

 توی خودم بودم حتی اگه بین همه بودم


اولش خیلی سخت بود

عذاب می کشیدم، داغون می شدم، پوستم کنده می شد اما…

اما 

کم کم عادت کردم

به غمگین بودن؛ به انزوا؛ به متفاوت بودن

و کم کم باورم شد که انسان از خاک، جن از آتش و من از غم آفریده شدم


اونقدر این حس توی وجودم رخنه کرد

و اونقدر تارهای انزوا و تنهایی به وجودم تنیده شد

که این حس درناک و عذاب آور، کم کم تبدیل شد به یک لذت خاص!

لذتی خاص و نه لزوماً لذت‌بخش(!)برای «من»

و حس و حالی گنگ، عجیب و غیرقابل درک برای «دیگران»


بی پروا، شروع کردم به  فرو رفتن در  این حس و حال

شروع کردم به لمس عمیق این «حس لعنتی»

حسی که تمام خوشی های دنیا در برابر لذتش،

بی اهمیت و مسخره جلوه می داد


می‌دونی چیه؟

وقتی یه همچین لذتی رو‌ درک میکنی،

دیگه مفاهیمی مثل زندگی، مرگ، خانواده، دنیا

و اصلاً جهان هستی با این مقیاس و عظمت، به چشمت نمیاد

———————

حالا تصور کن  یهویی و به هر دلیلی

از این حس لذت‌بخش جدا بشی…


می دونی چه حالی داره؟؟

حال همون فوتبالیستی که ۳ بار به عنوان کاپتان تیمش، قهرمان جام جهانی شده

و بعد از ۴۰ سال از آخرین قهرمانیش

در حالی که دستاش توی جیبشه، داره زیر بارون نم نم پاییزی قدم میزنه

و تو یهویی ازش می پرسی: بزرگترین آرزوت چیه؟!

اونم تو چشات نگاه میکنه و با لبهای دوخته شده،

یه لبخند به سردیِ خاکِ دورترین سیاره های این جهان لعنتی بهت میزنه و

به قدم زدنش ادامه میده…

پاک

پسری که در اوج خواستن، نخواست

و  ۶ ماه اون گناه رو مرتکب نشد

آیا

اون دنیا

۱۸۰ روز  بهش اجازه میدن که …؟



«و أنَا أبحَثُ عنِّی؛ وَجَدْتُکَ...»

هنگامی که پیِ خودم بودم تــو را یافتم...

امتحان...

خدایا شرمنده ام که توی کارت دخالت میکنم

اما خودت که می دونی

 اینا که چیزی نیست داری باهاش امتحانم میکنی

من امتحان ریاضی تو رو ١٩ شدم

داری امتحان دیکته رو ازم میگیری ببینی چند میشم؟!

بازم شرمنده ها

ولی نمیتونم جلوی خنده م رو بگیرم!


سر از کار چشمات کسی درنیاورد...

دارم این آهنگ محسن یگانه رو گوش میدم...

دلم میخواد...

همیشه دوس داشتم یه خونه داشته باشم

که توش تنهای تنها زندگی کنم

و فارغ از هیاهوی جهان

بی خبر از همه چی

از صبح تا شب

از شب تا صبح

توی خودم باشم.


وقتی هم که خواستم برم بیرون

ماشین تمیزم رو استارت بزنم

کمربندم رو نبندم!

در داشبرد رو هم باز نکنم!

و راه بیفتم

برم توی یه جاده ی باریک و خلوت

 کیلومترها برونم

و  به تنها آهنگی که توی فلش دارم گوش بدم

اونقدر که خسته بشم

و دوباره برگردم خونه


و باز

از صبح تا شب

از شب تا صبح

توی خودم باشم...

Boys 2014

امروز فیلم Boys رو دیدم. هلندی بود. اسم فیلم به زبان اصلی Jongens هستش.

یه باشگاه دو و میدانی هست که پسرا تمرین میکنن برای شرکت در مسابقه دو امدادی.

دوتا رفیق(تام و سیگر) که با هم میرن تست میدن، برای عضویت در تیم چهارنفره  امدادی(نوجوانان) انتخاب میشن.

مربی میگه دو تای دیگه هم قبلا انتخاب شدن که اونجا هستن.(تام و مارک)

خلاصه چهارتایی با هم تمرین میکنن

یه روز هم میرن توی رودخونه شنا میکنن و شوخی میکنن

یه روز سیگر با دوچرخه داره میره که میبینه مارک با شرت کنار رودخونه نشسته

میخواد یواشکی راهشو کج کنه که مارک متوجه میشه و بهش سلام میکنه و خلاصه باهم شنا میکنن

آخرای شنا، دستاشونو به یه تنه درخت که توی آب افتاده تکیه میدن.(پوستر فیلم هم همینه)

مارک سیگ رو میبوسه و بعدش سیگ، مارک رو

لباس که میپوشن و از هم جدا میشن، سیگ به مارک میگه: من همجنساز نیستم!

مارک هم میگه: خب معلومه!

بقیه ی فیلم هم کم و بیش اینجوری پیش میره. توی مسابقه ی تیمی هم که اول میشن.

سکانس آخرین سکانس فیلم هم با هم با موتور دارن از کادر خارج میشن.

اگرچه سکانس، چیپ به نظر میاد(!) اما خوش به حالشون که خوب تموم شد...

تو یکی از دیالوگ های اوایل فیلم، وقتی سیگر به مارک میگه: تو چطوری سریع می دوی؟

مارک ج میده: وقتی به هیچ چیزی فکر نمیکنم، سریعتر از همیشه می دَوم...

حتی گاهی بعضی وقتا بعد از مسابقه میفهمم داشتم می دویدم!

پی نوشت:

دانشگده بین خوابگاه و سلف سرویس قرار داشت

پسرک گاهی وقتا که پیاده از خوابگاه به سمت دانشکده میرفت، سر از سلف سرویس در می آورد!

یهو متوجه می شد 300 متر اضافه رفته! و تندتند بر می گشت که به کلاس برسه

هیشکی نمیدونه چرا پسرک اینجوری می شد.

شاید وقتی به هیچ چی فکر نمیکرد، سریعتر از همیشه راه میرفت 

 شایدم اونقدر غرق رویا بوده که  ...

 اصلا شاید...

حال بد


مدتهاست که دیگه هیچی دلم رو خوش نمیکنه

واقعا هیچی! حتی...

مدتهاست که از اون دنیای لعنتی جدا شدم(مثلا)

هم پشیمونم هم سرگردون هم میترسم که برگردم...

 تو همه ی سالهای دور از دنیای شما آدمها،

فوتسال دوای دردها و جانشین تنهایی های من بوده

اما مگه اون بیچاره چقدر میتونه پا به پای پسرک، زجر بکشه؟؟

مدتهاست حالم خوب نیست

دکترها بهش میگن افسردگی

من بهش میگم زندگی در  دنیای لعنتی

هرچی که هست، حال خوبی نیست...

دیگه دیره...


بی جهت در پی توجیه گناهش هستید

یوسف این بار خودش میل زلیخا دارد

نوش دارو بعد از مرگ سهراب...

یک خواسته ی کوچک

گاهی آرزو می شود

و شاید محال ..

مثل پخش الهه ی نازِ بنان

از رادیو قدیمی مادربزرگ ..

مثل شنیدنِ دوستت دارم

"یک بارِ دیگر"

از زبانِ تو ...

----------------------

بابا لنگ دراز عزیزم

تمام دلخوشی دنیای من این است

که #تو ندانی و من دوستت بدارم!


وقتی می‌فهمی و میرانی‌ام؛

چیزی درون دلم فرو می‌ریزد

چیزی شبیه غرور..


بابا لنگ دراز عزیزم لطفاً

گاهی خودت را به نفهمیدن بزن

و بگذار دوستت بدارم


من همین که هستی را دوست دارم

حتی سایه‌ات که هیچ‌وقت

به آن نمی‌رسم!

-----------------------

دیر شد، بازآ

که ترسم ناگهان پرپر شود

دسته گل‌هایی که از شوقِ تو

در دل بسته‌ام ...

-----------------------

دیگه فایده ای نداره رفیق! از من جز سکوت، نخواهی شنید. حتی اگه تا  ابد از این عاشقانه ها بفرستی

دراکولای غمگین

بعد از تــو الکل خورد من را… مست خوابیدم

بعد از تو با هر کس که بود و هست خوابیدم


بعد از تو لای زخــــــــــم هایم استخوان کردم

با هر که می شد هر چه می شد امتحان کردم


خاموش کردم توی لیوانت خدایـــــــــم را

شب ها بغل کردم به تو همجنس هایم را


رنگین کمان کوچکی بـــر روی انگشتم

در اوّلین بوسه، خودم را و تو را کشتم


هی گریه می کردم به آن مردی که زن بودم

شب ها دراکـــولای غمگینی کـــــه من بودم


و عشق، یک بیماری ِ بدخیم ِ روحی بـــود

تنهایی ام محکوم به سـ-کس گروهی بود


سیگار بــــــا مشروب بــا طعم هماغوشی

یعنی فراموشی… فراموشی… فراموشی

تنهــــــایی ِ در جمع، در تن های تنهایی

با گریه و صابون و خون و تو، خودارضایی


دلخسته از گنجشک ها و حوض نقاشی

رنگ سفیدت را به روی بوم می پاشی


لیوان بعدی: قرص های حل شده در سم

بـــــاور بکن از هیچ چی دیگر نمی ترسم


پشت ِ سیاهی هــــای دنیامان سیاهی بود

معشوقه ام بودی و هستی و… نخواهی بود