-
همیشه پاییز...
چهارشنبه 20 آذر 1392 21:11
تمام آنچه که از خدا یش مى خواست یک دوست بود تمام آنچه که به او دادند یک دلِ شکسته . . . پسرک حالا دیگر هیچ نمى خواهد چرا که تمام برگ هاى خسته از تازیانۀ طوفان هاى بى رحم که رقص کنان آواز مرگ خود را مى سُرایند دوست ان اویند . . . اى کاش همیش ه پاییز بود
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 آذر 1392 23:15
-
خانۀ ما
پنجشنبه 14 آذر 1392 19:16
کفش هایم خیس شده اند، اما چه اهمیتى دارد؟ من خوشحالم همه جا سبز است و پرتوهاى درخشان خورشید مرا دربرگرفته اند من و تنها دوستم" ___ " مثل همیشه در سکوت، کنار نهر آب راه مى رویم نیازى به حرف زدن با هم نداریم همه چیز در قلب هایمان است سفرى که ما هر روز تکرار مى کنیم هرگز کهنه نمى شود ما صاحب یک گروه موسیقى...
-
دروغ…
پنجشنبه 14 آذر 1392 10:06
-
آشغال
سهشنبه 12 آذر 1392 00:37
-
انتقام
شنبه 9 آذر 1392 20:29
-
دوست
چهارشنبه 6 آذر 1392 23:04
اینجا و آنجا بر زمین با گونه ای عشق رویاروی می شویم که در آن، عطش تصاحب یکدیگر جای خود را به اشتیاقی نوین می دهد. اشتیاقی والا و مشترک برای رسیدن به آرمانی فراتر از آن دو. ولی چه کسی چنین عشقی را می شناسد؟ چه کسی آن را تجربه کرده است؟ شاید نام درست آن دوستی باشد. "فردریش نیچه" یادته بهت گفتم تعریف من از...
-
قوى زشت
سهشنبه 28 آبان 1392 00:40
بچه قوها هر روز به دریاچه مى رفتند تا با یکدیگر بازى کنند اما مثل همیشه یکى از پسرها غایب بود! او بهانه مى آورد و در گوشه اى، تنها به فکر فرو مى رفت… خجالتى بود با خودش فکر مى کرد که از بقیه زشت تر است! شاید به همین دلیل همیشه تنها بود خیلى دوست داشت با قوهاى دیگر همبازى شود اما تنهایى، تنها دوست او بود … یک روز که...
-
چجورى دلت اومد؟
شنبه 25 آبان 1392 10:39
یادت میاد اون شب ازت یه خواهش کردم؟ اولش واست سخت بود ولى بعد از اینکه بغضمو حس کردى، بغلم کردى و گفتى چشم! میخوام بهت بگم اون لحظه بهترین لحظه زندگیم بود لحظه اى که احساس کردم که دیگه مال خودم نیستم یادته اون شب چقدر سرد بود ولی ما سردمون نبو د؟! یادته خواست ی که یه یادگارى به هم بدیم تا همیشه روى قولمون بمونیم؟...
-
13
دوشنبه 13 آبان 1392 17:21
-
خدا، ترس، پسرک
یکشنبه 5 آبان 1392 00:13
سالهاست که نخوابیده… خسته از نبردى نابرابر، مغز پسرک به سیزده هزار تکه ى نامساوى تقسیم شده واژه هاى عاشقانه ى تمام شعرهاى دنیا همچون خارهایی در اعماق جانش خلیدهاند آیا خدا یى هست که او را یارى کند؟
-
تو کجا بودی؟
شنبه 20 مهر 1392 22:38
خدایا ! آن هنگام که تمام وجود پسرک تمنا گشته بود و بی پناه در دریاى اشک هایش غرق می شد تو کجا بودى؟ آنگاه که روحش را تازیانه مى زدند و او از نهایت معصومیت دم برنمى آورد تو کجا بودى؟ آن دم که آوار اندوه بر سرش ویران گشت و تمام چاره ى او بیچارگى بود تو کجا بودى؟ شب هایی که نمازش سراسر تَر می شد و حتى دلِ ناسپاسان درگاهت...
-
پسرک رؤیا
دوشنبه 15 مهر 1392 11:35
سلام به تو که تنها مخاطب نامه های عاشقانه ام هستی نامه هایى که هرگز خوانده نشد… سلام به تو که تنها بهانه ى اشک هاى معصومانه ام هستى اشک هایى که هرگز دیده نشد… سلام به تو که تنها دلیل التماس های دردمندانه ام هستی التماس هایى که هرگز شنیده نشد… و سلام به تو که تک واژه ى تعبیر رؤیایم هستى رؤیایى که هرگز به واقعیت نخواهد...
-
آره یا نه
دوشنبه 15 مهر 1392 10:00
خدایا! جوابش یک کلمه است؛ انتقامم رو ازش میگیری یا نه؟
-
...we are the same
دوشنبه 1 مهر 1392 22:08
O ' GOD ! I hate smoking so we are the same; I love raining at autumn so we are the same; Nobody appreciates my soul so we are the same; I like others but no one likes me so we are the same; there is no hope for me to have a real friend so we are the same; Days and nights come and go and nothing changes to me so we...
-
راز پسرک…
جمعه 29 شهریور 1392 23:11
سرما و غم را خیلى دوست داشت! شاید دلیلش این بود که در یکى از شب هاى سرد و دلگیر پاییز به دنیا آمده بود. پسرک هر روز به مدرسه مى رفت. درس مى خواند، بازیگوشى مى کرد، مى خندید، با همکلاسیهایش بازى مى کرد و از همه باهوش تر بود. پسرک کم کم بزرگ مى شد، آر زوهایش بزرگتر و آینده اش روشن و روشن تر… تا اینکه در یک روز گرم بهارى...
-
خیال
دوشنبه 25 شهریور 1392 00:47
دیشب به پرتره منقوش در نیمکره راست مغزم خیره شدم و دوباره عاشقت شدم چشمهایم واژه ها را تف کردند… و حالا دیگر سرم درد نمى کند
-
میخوام برگردم
جمعه 25 مرداد 1392 01:23
-
خانه بر آب…
یکشنبه 20 مرداد 1392 00:01
-
دنیایى دگر
پنجشنبه 10 مرداد 1392 17:35
چندت بگفتم اى دل جهان را خبرى دگر است پایان امپراتورى چشمها را بصرى دگر است فرجام ریزش اشک هاى سرد آسمان دلبرى کردن خیابان نه، ثمرى دگر است گیرم که چون پروانه گردش طواف کنى تا به صبح خورشیدکان عشق را فردا قمرى دگر است این ناله هاى پیچیده در تنگناى زمان فریاد یالیتنی کُنتُ ترابِ بشرى دگر است به اندوه شب هاى تار عهد...
-
هرگز برنگرد
پنجشنبه 10 مرداد 1392 17:27
تو رفته ای و حالا رشیدتر شده است قامت تنهاییم تو رفته ای و حالا استوارتر از همیشه است بنای غرور هنوز از دست نرفته ام تو رفته ای و حالا بی بدیل تر است افسانه رنج های نگفته ام آری! تو رفته ای و حالا... رنج بر ستم چیره گشته و رنجوران فرمانروایان عالمند پس هرگز برنگرد اما… اما تو بازخواهى گشت روزى که چشم هایت دیگر توان...
-
تمامش کن
شنبه 5 مرداد 1392 22:06
خدایا! آن زمان که فرشتگان درگاهت، آفریدن انسان را برنتافتند صدایی در آسمانها پیچید: من میدانم آنچه را که شما نمی دانید. اما خدایا! هیچ می دانی یکی از همین انسان هایت باز هم دلِ پسرک را شکست؟ دلی که دیگر جایی برای شکستن نداشت هیچ می دانی زخم های دلش هرگز خوب نخواهند شد و چشم هایش دیگر رنگِ خواب را نخواهند دید؟ هیچ می...
-
هرگز بیدارش نکن...
چهارشنبه 26 تیر 1392 22:19
خدایا! زخم های دلِ پسرک امانش را بریده لااقل به خوابش بیا فقط یادت باشد اگر آمدی، دیگر بیدارش نکن...
-
اى کاش…
یکشنبه 23 تیر 1392 16:59
آن لحظه که متولد شدی و دنیا جاى بهتری شد… اى کاش من آنجا بودم آن هنگام که اولین کلمه را به زبان آوردى و دنیا معنی دیگرى پیدا کرد… اى کاش من آنجا بودم آن لحظه که اولین قدم را برداشتى و دنیا گام در راهى جدید نهاد… اى کاش من آنجا بودم در اولین روز مدرسه ات آن هنگام که دنیا چیز جدیدى آموخت… اى کاش من آنجا بودم آنگاه که...
-
خدا؛ من؛ رنج
جمعه 21 تیر 1392 15:47
من از خاک نیستم تو مرا از رنج آفریدى پس مى مانم و عذاب می کشم آنقدر مى سوزم که تو هم آتش بگیرى و مرا با خود ببرى آن روز، من مى مانم و تو اما این بار، این من هستم که خیره به چشمانت، طلب میکنم تمـــــــــــــــام هستىات را مى خواهم بدانى آن روز که هستى ام را از من گرفتى، چشم هایم چگونه خداوندى ات را التماس مى کرد و...
-
براى خرگوش کوچولوى قصه
دوشنبه 17 تیر 1392 17:15
تو رفته اى و حالا حتی پسرک صدفی هم بهانه گیر شده سراغ خرگوش کوچولوى قصه را از من مى گیرد. دیشب یادگارىات را در آغوش گرفت و با دلهرهى هرگز ندیدنت، آرام آرام به خواب رفت…
-
آبان...سیزدهمین پرده از نمایشِ دیوانه وارش
شنبه 15 تیر 1392 20:38
-
دنیایی که خدا برایش ساخته بود
سهشنبه 11 تیر 1392 00:44
سرد بود و تاریک... دنیایی که خدا برایش ساخته بود. پسرک اما با خود اندیشید: "من چرا باید اینگونه باشم؟ رنجور و ماتم زده در تمام فصل های سال!" ... خواست کاری بکند. اما چگونه؟ چگونه برخیزد کسى که پاهایش سیزده هزار سال پیش از این یخ زده بود؟! اما او تصمیمش را گرفته بود آری! پسرک برخاست. بی هیچ رمقی... در اشتیاق...
-
بسم الله الرحمن الرحیم
دوشنبه 10 تیر 1392 23:21