-
من، اشتباه، پاییز...
چهارشنبه 16 مهر 1393 10:35
-
خدا
سهشنبه 15 مهر 1393 16:41
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 31 شهریور 1393 17:37
... و پسرک بازگشت به دنیایی که خدا برایش ساخته بود
-
نمیشه
پنجشنبه 20 شهریور 1393 22:24
هروقت تصمیم میگیرم گذشته هاى فلاکت بارم رو فراموش کنم و یه زندگى شاد رو شروع کنم، با مخ میخورم زمین گاهى وقتا یهویى یه فکرى میاد سراغم که مثلا برم ازدواج کنم تا شاید یه تغییرى تو زندگیم ایجاد بشه ولى سیزده ثانیه بعد خندم میگیره از اون خنده هایى که دیوونه ها هم ازش میترسن! بعدش بغض میکنم و مثل مادرمرده ها به یه نقطه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 مرداد 1393 22:41
دیوانه ام از دست خودم سیر شدم با هرکسِ هم نام تو درگیر شدم اى تف به جهان تا ابد غم بودن اى مرگ بر این ساعت بى هم بودن یادش همه جا هست و خودش نوش شما اى ننگ بر او مرگ بر آغوش شما . . . ل ع ن ت
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 تیر 1393 14:58
در خانه من پنجره ها می میرند بر زیر و بمِ باغ، قلم می گیرند این پنجره تصویر خیالی دارد در خانه ی من مرگ توالی دارد در خانه من سقف فروریختنی است آغاز نکن، این الَک آویختنی است بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام آتش به دهان خانه انداخته ام من پای بدی های خودم می مانم من پای بدی های تو هم می مانم . . . ل ع ن ت
-
خواب عشق
چهارشنبه 4 تیر 1393 01:55
بهم گفت خوابای خوب ببینی هه… من به تعبیر خواب مشکوکم هرکسی خواب عشق را دیده است صبحِ فردای غرق در کابوس رو به دستان قبله خوابیده است ل ع ن ت
-
تسلیم
پنجشنبه 29 خرداد 1393 00:25
مى پذیرم جهان کوچک را مى پذیرم اتاق تنگم را رو به ذهنم نشانه مى گیرم آخرین عطسه ى تفنگم را . . . لعنت...
-
بغض
سهشنبه 27 خرداد 1393 18:49
به خدا حالم خوب نیست بغض داره گلومو پاره میکنه ولی گریه نمیکنم دارم باور می کنم که می میرم مرگو دارم با همین چشاى قرمزم می بینم … دنیامو جدی نگرفتید لعنتیا... حالا دیگه چی از جونم میخواید؟؟؟؟ لااقل بزارید راحت بمیرم ای لعنت به همتون
-
ناباورانه...
پنجشنبه 22 خرداد 1393 14:03
من مرده بودم! تا تو صدایم کردى صدایى از سرزمین مهربانى ها… در شبی که آسمان هم دیگر نمی بارید … من اما چگونه می توانستم برخیزم با گام هایى که سستىِ مرگ آورشان گواه تردید همیشگی ام بود و دستانى که لرزش معصومانه شان نشان امپراتورى سیزده هزارساله ى بغض ها بر سرزمین تنهایى ام… . . . اما ناگهان آغوشت اتفاق افتاد... نفَست...
-
خودکشی
جمعه 16 خرداد 1393 22:44
-
آبانِ بى پایان…
شنبه 3 خرداد 1393 21:59
من از به جهان آمدنم دلگیرم آماده کنید جوخه را، می میرم در آینه یک مرد شکسته است هنوز مرد است که از پا ننشسته است هنوز یک مرد که از چشم تو افتاد، شکست مرد است ولی خانه ات آباد، شکست... ای تف به جهانِ تا ابد غم بودن ای مرگ بر این ساعت بی هم بودن
-
نبردهای نابرابرِ تنهایى
جمعه 2 خرداد 1393 00:39
اطراف خود یک گله اختاپوس می بینم با چشم های باز هم کابوس می بینم مردان شهر! از جانتان یا دست بردارید یا روی گندمزار من انگشت مگذارید
-
خدایا... تو ببخش
سهشنبه 13 اسفند 1392 02:29
خودکشی مرگ قشنگی که به آن دل بستم دست کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم گاه و بی گاه پر از پنجره های خطرم به سرم می زند این مرتبه حتماً بپرم چمدان دست تو و ترس به چشمان من است این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است قبل رفتن دو سه خط فحش بده داد بکش هی تکانم بده نفرین کن و فریاد بکش قبل رفتن بگذار از ته دل آه شوم طوری از...
-
تاریکی
دوشنبه 12 اسفند 1392 11:46
خدایا! بهم قول بده اگه فرستادیم جهنم تو تاریکی عذابم بدی . . . من از نور گریزونم…
-
نمی خوام
یکشنبه 11 اسفند 1392 01:06
من خیلی احمقم. نه؟! من که می دونم واسه دلخوشی من اون حرفو زد خدایا! می خوای نشونم بدی که آرزوم اشتباه بوده؟ یعنی یه بارم نخواستی من دلم خوش باشه؟؟؟ ولی من آدم باهوشی هستم خودتم خوب میدونی میدونی که عادت دارم از هرچی که دوستش دارم متنفر باشم میدونی که من عادت دارم آرزوهامو در نطفه خفه کنم میدونی که ترک کردنِ چیزای لذت...
-
خالی...
چهارشنبه 30 بهمن 1392 22:33
بعد از این همه مدت... باهم قرار گذاشتیم سه ساعت حرف زدیم! هنوزم باورم نمیشه هوا سرد بود از همه چی گفتیم ولی یه چیزایی هم نتونستیم به هم بگیم خودمون نخواستیم بگیم دیگه سر اون قضیه گیر ندادم بهش اونم خوشحال بود منو میخواست البته عاشق نبود ... قبلا حس دیگه ای داشتم غم، ترس، تنهایی، عشق، خیال، سرما... نکنه این احساس داره...
-
دوباره…
دوشنبه 28 بهمن 1392 19:04
تو که عوض نشدی من عوض میشم ببینم راس میگی یا نه…
-
مادرت به عزات بشینه
چهارشنبه 16 بهمن 1392 22:48
-
مرگ با چشمان باز
جمعه 11 بهمن 1392 00:54
-
شهید...
شنبه 5 بهمن 1392 21:46
-
رو در رو
جمعه 4 بهمن 1392 22:33
-
مرگ غم انگیز پسرک صدفی
سهشنبه 1 بهمن 1392 23:37
هوا سرد است... و لب های پسرک کبود شده اجسادِ آرزوهای خاموش، سرود مرگ می خوانند ذهنم بی اختیار خیره می شود به روزهایی که هرگز نبوده اند وقتی که افسردگی شهر را قدم می زنم پسرک صدفی دیگر آنجا نیست نفس های خیابان به شماره افتاده اند و صدای ناقوس مرگ گوش هایم را می خراشد پاهای خسته ام را در لابلای گنجشک های هیاهو به زمین...
-
نفرین
جمعه 27 دی 1392 19:18
-
فریاد…
دوشنبه 23 دی 1392 23:34
-
چه سری است…؟
جمعه 20 دی 1392 23:27
-
آخرین حرف…
دوشنبه 16 دی 1392 22:38
-
بی ال
جمعه 6 دی 1392 19:27
پسرک آرزوی مرگ می کند اما نمی میرد چرا که بی ال زندگیست؛ سرنوشت نیست پسرک فریاد نمی زند، بی صدا می شکند چرا که بی ال سکوت است؛ سکوتی ابدی پسرک رنج می کشد مادامی که نفس می کشد چرا که بی ال تاوان است؛ تاوانِ دانستنِ آنچه سر به مهر است پسرک تنهاست، تنهای نفرین شده چرا که بی ال حس است؛ حس لعنتی پسرک غمگین است و بی اختیار...
-
بعدی…
شنبه 30 آذر 1392 23:51
خدایا باورت می شود؟ ! دیگر نه به آن آهنگ زیبای لعنتی گوش می دهم! و نه التماس های " ــــــ " را پاسخ می دهم ! دیگر به یاد هیــــچ پسری اشک نمی ریزم! و دلم برای هیـــچ بیچاره ای نمی سوزد! خدایا ! از همه ی پسران دنیایت متنفرم! لعنت ابدی ام را نثار ارواح ستمگر و پلیدشان کن و انتقام لحظه لحظه های بی کسی ام را از...
-
اسباب بازی
جمعه 29 آذر 1392 23:42
یه روز از کنار مغازه اسباب بازی فروشی رد می شد باباش بهش گفت پسرم کدوم اسباب بازی رو میخوای واست بخرم؟ پسرک که می دونست باباش سه ماهه کرایه خونه شونو نتونسته بده خندید و گفت بابا من از این اسباب بازیا نمیخوام من دیگه بزرگ شدم!! . . . خدایا! نزار پسرا زود بزرگ بشن می پرسی کدوم پسرا؟! همونا پسرایی که وقتی بزرگ میشن عاشق...