
...
نتوانست تنهایى اش را تنها بگذارد
دلش با قلب آدمهاى دنیا بیگانه بود
آری! به راستى از جنسِ ظلمت بود؛ از تبار تاریکى
حتى فرشته هم نتوانست جسدِ بى جان او را روحى تازه ببخشد
فرشته اى که رازش را میدانست
و تنها کسى که دوستش میداشت و سر حرفش هم ماند!
خدایا!
پسرک از تمام پنجره هاى دنیایت متنفر است
پنجره هایى که رو به "امید"، بزرگترین دروغ دنیا باز می شوند
اینک اما
با کوله بارى خالـى
اما سنگینتر از همۀ کوههاى عالم،
پسرک باز مى گردد
به دنیایى که خـدا برایش ساخته بود!
دنیایى که به آن تعلق دارد
از این دنیا هم هیـــــــــــچ نمیخواهد
که با خودش ببرد
حتى...
.
.
.
چشمان پسرک خیس شده