ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
تنهایى چیز عجیبی نیست، همه آدمها تنها میشوند
اما گاهی وقتها تنهاییِ پسرک فوران میکند
آنقدر که از حجم زمین بیشتر میشود
در این لحظات معمولاً میل زیادی به رفتن دارد
کجا!؟ نمیداند! فقط دلش میخواهد برود...
به جهانى که هیچکس در آن نیست و نخواهد آمد...
جهانی بدون سیزده!... خالی از نبردهای نابرابر...
جایی که دست پرتوهای خورشید هم به آن نمی رسد
یک جای سرد... یک جای خاکستری...
آنجا دیگر احتمالاً به آرامش خواهد رسید
چون هیچکس نیست
که انتظار پاره کردنِ گردن آویز تنهاییِ اش را از او داشته باشد
پدر؛ مادر؛ خواهر؛ برادر...
پسرک، دلبسته شان نیست اما...
اما نبودنش داغدارشان میکند!
پسرک، تنهاست...
تنهاى تنها..
باید برود...
به یک جای سرد ... یک جای خاکستری...