
تو رفته ای و حالا
رشیدتر شده است قامت تنهاییم
تو رفته ای و حالا
استوارتر از همیشه است بنای غرور هنوز از دست نرفته ام
تو رفته ای و حالا
بی بدیل تر است افسانه رنج های نگفته ام
آری! تو رفته ای و حالا...
رنج بر ستم چیره گشته و رنجوران فرمانروایان عالمند
پس هرگز برنگرد اما…
اما تو بازخواهى گشت
روزى که چشم هایت دیگر توان دیدن این همه بالندگى را نخواهند داشت
ولی چه سود؟ هرگز نخواهى توانست خود را از اعماق زباله دان ذهنِ پسرک رهایى بخشى
و چه نزدیک است آن روز…
آه! چه نزدیک است آن روز...
پس
هرگـــــــــــــــز برنگــــــــــــــرد.