ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
خدایا!
آن زمان که فرشتگان درگاهت، آفریدن انسان را برنتافتند
صدایی در آسمانها پیچید:
من میدانم آنچه را که شما نمی دانید.
اما خدایا!
هیچ می دانییکی از همین انسان هایت باز هم دلِ پسرک را شکست؟
دلی که دیگر جایی برای شکستن نداشت
هیچ می دانی زخم های دلش هرگز خوب نخواهند شد
و چشم هایش دیگر رنگِ خواب را نخواهند دید؟
هیچ می دانی بغض های بیرحم دیگر رهایش نمی کنند؟
البتّه که می دانی.
البتّه که از دل بیچاره ی پسرک آگاهی
پس خدایا!تو را به داغِ دل فرشتگانت
تمامش کن.